من دخترم زیباترین هدیه خدا...

یه تصویرگر کوچولو...

زیباترین هدیه اش بودم....زیباترین هدیه اش می مانم....

وقتشه خودم باشم.خود خودم.

به اتاقک کوچیک من خوش اومدی....

تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1392سـاعت 19:30 نويسنده شیما| |

امشب اینقد ذوق دارم فک کنم تا صبح خوابم نبره.

خیلی حس بدیه انتظار........انگار فلج شدم.زمان متوقف شده و دستم از صبح به هیچ کاری نمیره.......چند صفحه کتاب خوندن و چند تا خط خطی بی حس و حال.......بقیه روزو یا خوابیدم یا مث احمقا به حرفای بقیه گوش دادم و اصلا نفهمیدم چی گفتن.

از یه طرف عذاب وجدان بیهوده از دست دادن زمان از یه طرف توجیه که با این حال نمیشه کاری کرد........

حدود19 سال پیش هم یعنی همین حسو داشتم؟؟

2ماه.دقیقا دوماه.

خدا میدونه اون روزا چیا کشیدم...........به جزچند تا صحنه مبهم والبته یه صحنه که هنوز خوابشم می بینم چیزی یادم نمیاد.ولی از گوشه و کنار شنیدم که چه روزای بدی برام بوده...........

کسی چه میدونه شاید همون روزا کار خودشو کرده و این حس تنها موندن از اون روزا میاد........

مسخره س گریه کردن بخاطر 19سال پیش که چیزی هم ازش یادم نمیاد..........ولی خب......میدونم خیلی از رنج هایی که کشیدم و می کشم مربوط به عمق دردیه که اون دو ماه کشیدم.....به درک بالا داشتن معروف بودم. یعنی اینکه حساسیتم بالا بود.از هیچی ساده نمی گذشتم.واسه همین حتی نگاه  ها رو تشخیص می دادم.......واسه همین درد کشیدم.واسه همین غمگین شدم........

بعد برگشتنشون یک روز کامل سکوت کردم و کلمه ای حرف نزدم فقط با تعجب و غم نگاشون کردم.وقتی بچه ای 4 ساله تا شب سکوت میکنه یعنی اینکه خیلی درد کشیده.........یعنی هنوز میدونه کی مادرشه کی پدر کی خواهر ولی نمی فهمه چرا همه شون یه شبه ناپدید شدن و اونو تنها گذاشتن........وحالا برگشتن.......

ترس از دست دادن.

از دست دادن..........بعد از اون تا امروز کابوس از دست دادن دارم..........

دیگه اشکم بند نمیاد.از بچگی هر بار که به این خاطره فکر کردم همینطوری شدم.قبلنا بغض گلومو بشدت فشار می داد از اونجایی که خیلی مغرور بودم گریه نمی کردم.اما به لطف بعضی چیزا غروری برام نمونده و حداقل راحت گریه می کنم!!

شیر داغ خوردم شب خوابم ببره.

خدایا 19 مین روزم غروب کرد.من هنوز رو حرفم هستم.

شکر.............

تاريخ دوشنبه دهم شهریور 1393سـاعت 21:0 نويسنده شیما| |


ادامـــه مطلب
تاريخ یکشنبه نهم شهریور 1393سـاعت 22:22 نويسنده شیما| |


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه هشتم شهریور 1393سـاعت 22:49 نويسنده شیما| |


ادامـــه مطلب
تاريخ جمعه هفتم شهریور 1393سـاعت 21:46 نويسنده شیما| |


ادامـــه مطلب
تاريخ پنجشنبه ششم شهریور 1393سـاعت 21:9 نويسنده شیما| |


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393سـاعت 22:55 نويسنده شیما| |

داشتم تو خیابون راه می رفتم یه پسربچه پرید جلوم با خنده برام حرکات نمایشی درآورد منم انگار از خدام بود براش کلی شکلک درآوردم خندیدیم باهم:)

خیلی بهم چسپید.....بچه ها خالصن.....ناب ن.......

کاش سنمون که بالا میرفت هنوزم همونقد راحت و بی قید و شرط به همه لبخند میزدیم........

همه چی رو سخت و پیچیده کردیم و داریم تو این همه کینه و ریا دست و پا میزنیم.........

بیخیالشون

همین که گاهی یه فرشته کوچولو بهم ابراز محبت می کنه خوشحال میشم از بودنم.......دارم زندگیمو هم وقف کار کردن واسه دل  همین فرشته ها میکنم.........شکرت خدایا........

تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393سـاعت 20:17 نويسنده شیما| |

یادم داده هرروز......


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393سـاعت 16:47 نويسنده شیما| |


ادامـــه مطلب
تاريخ سه شنبه چهارم شهریور 1393سـاعت 22:23 نويسنده شیما| |

miss-A