HOme Profile archive Email theme By



من دخترم زیباترین هدیه خدا...

یه تصویرگر کوچولو...

زیباترین هدیه اش بودم....زیباترین هدیه اش می مانم....

وقتشه خودم باشم.خود خودم.

به اتاقک کوچیک من خوش اومدی....

? یکشنبه پانزدهم دی 1392 ? 19:30 ? شیما? ?
عوض می کنی زندگیمو

تو یادم دادی عاشقیمو...........

? یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ? 15:59 ? شیما? ?

����
? یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ? 12:5 ? شیما? ?
شب قدر شب بیدار شدن است نه بیدار ماندن اگر بیدار شدید برای ما در خواب ماندگان دعا کنید.

 

*مامانمو میخوام

بابامو می خوام

محمدو می خوام

یه کمم لیدا رو می خوام:)

*جز دلتنگی همه چی خوبه

*دارم روزایی رو زندگی می کنم که خودم می خواستم

*خدایا تو این شب عزیز نگاهمو به دنیام،زندگیم،خودم،تو...بهتر از این کن

*خدایا من حالم خوبه ولی هنوز خودمو تماما نبخشیدم.هرچند تمام این مدت جز عشق ازت ندیدم ولی من عشقم به دوتامون ناقصه هنوز...نمیدونم...خدایا تویی که این همه معجزه کردی برام تو ادامه راه هم باهام بمونیه روزی فکرشو نمی کردم زنده بمونم چه برسه به اینکه زندگی کنم...حالا دارم زندگی میکنم.شایدم دارم عاشق میشم... کنار تو همه چی خوبه خدایا...همیشه کنارم بمون.یه عالمه دوست دارم...

شکرت خدایا شکرت....

? شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ? 0:20 ? شیما? ?
دلم واسه مامان تپلیم تنگ شده

? پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ? 23:8 ? شیما? ?
کمی طراحی...

? پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ? 13:46 ? شیما? ?
" یخی که عاشق خورشید شد "

زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند.

تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سینه‌ی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه می‌وزید، تن یخ را سفت و محکم کرده بود. تن‌اش شفاف و بلوری شده بود.

چند روزی بود تکه‌ی یخ احساس می‌کرد چیزی تن‌اش را قلقلک می‌دهد.

یک روز آرام چشم‌هایش را باز کرد و از لابه‌لای شاخه‌های درختی که کنارش بود، نوری دید. کنجکاو شد و به درخت گفت: «کمی شاخه‌هایت را کنار می‌زنی؟»

درخت با بی‌حوصلگی شاخه‌هایش را کنار زد. تکه یخ چشمش به آفتاب افتاد.

- وای چقدر قشنگ است. چرا تا حالا او را ندیده بودم؟!

درخت گفت: « این خورشید است. من سال‌هاست او را می‌بینم.»

تکه یخ با خوش‌حالی به خورشید نگاه کرد. بعد با صدای بلند گفت: «سلام خورشید! خوش به‌حالت چقدر زیبایی! خیلی خوشحالم که تو را دیدم. دوست دارم همیشه به تو نگاه ‌کنم. من تا الان با کسی دوست نشده‌ام، تو دوست من می‌شوی؟»

خورشید صدای تکه یخ را شنید و با مهربانی گفت: «سلام، اما...»

یخ با نگرانی گفت: « اما چی؟»

خورشید گفت: « تو نباید به من نگاه کنی.» و بعد خودش را پشت لکه‌ی ابری پنهان کرد.

یخ ناراحت شد، بغض کرد و گفت: «من تو را دوست دارم، من فقط به تو نگاه می‌کنم.»

خورشید گریه‌اش را دید، دوباره گفت: «باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم، اگر من باشم تو نیستی! می‌میری، می‌‌فهمی؟»

یخ گفت: «باز هم حرف بزن، باز هم بگو، صدای تو خیلی قشنگ است! وای مثل این‌که چیزی توی دلم آب می‌شود.»

خورشید با ناراحتی گفت: « ولی تو باید زندگی کنی، تو نباید به من نگاه کنی تو نباید...»

یخ زیر لب گفت: «چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟ چه فایده که کسی را دوست داشته‌باشی؛ ولی نگاهش نکنی!»

روزها یخ به آفتاب نگاه می‌کرد. خورشید و درخت می‌دیدند که هر روز کوچک و کوچک‌تر می‌شود.

یخ لذت می‌برد؛ ولی خورشید نگران بود.

یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه‌ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ، جوی کوچکی جاری شده بود.

جوی کوچک مدتی رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان‌جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید. هر جایی که آفتاب می‌رفت، گل هم با او می‌چرخید و به او نگاه می‌کرد.

گل آفتاب‌گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است.

-------------------------------
برگرفته از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد" ، نوشته رضا موزونی، تصویرگریِ میثم موسوی.

? یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ? 19:59 ? شیما? ?
از فرط بیکاری شدید تو دوران امتحانا!!داشتم نظرات چند سال پیش وبمو یه نگاهی می انداختم.چشمم افتاد به اولین حرفایی که بهم گفته بودی.اینقد خندیدم که داشت گریه م میگرفت کم کم.

هنوزم دارم میخندم.به خودم.به تو.به حرفات.به باور من...

کاش خودتم یه بار می خوندیش مطمئنا تو هم روده بر میشدی از خنده.ولی نه فکر کنم واسه تو عادی باشه.آخه عادت داری به د ر و غ گفتن.

با خودم میگم آدما چقد عجیبن.چرا این همه دروغ...از چی می ترسیدی؟؟از اینکه خودت باشی؟یا شاید خودت هم باورت شده بود حرفاتو...

منم باورم شد...

تقصیر من نبود.حرفات زیادی دروغ بود.دروغای قشنگ.

و باز خنده م میگیره به خودم.چقد بچه بودم که حتی یه کوچولو شک نکردم این تو نیستی...

اون موقع من پیراهن سفید پوشیده بودم و منتظر همون شاهزاده معروف که بیاد و منو با خودش ببره...

دیگه خنده م نمیاد.

شاهزاده من قبل من لیلی های زیادی رو با پیراهن سفید کشته بود.

منو هم کشت.

خنده هامو ازم گرفت...سادگیامو...پاکیامو...بچگیامو...رویاهامو...

اصلا مگه اون دروغا از همون قلب سنگیش بیرون نیومده بود؟

پس یه گوشه ای تو قلبش هنوز از انسانیت یه چیزایی میدونست؟

آخ چقد من هنوز خنده دارم

یادم نبود همش شعار بود

حتی خودشم عمق تاثیری که حرفاش داشت رو نمی دونست

فقط میگفت و رد می شد

رد می شد تا شاید تنی رو چنگ بزنه

و من ساعت ها به یاد دروغاش لبخند می زدم

...

دو سال و نیم گذشته

و من با اونکه خیلی چیزامو از دست دادم خوشحالم

که این روزا لبخندهای احمقانه نمیزنم

و تو

نمیدونم

شاید لیلی دیگه ای با پیراهن سفید پیدا کردی که 

براش دروغای قشنگ بگی

لبخندهای احمقانه بزنه

تنشو تصاحب کنی

و رویاهاشو...ازش بگیری

و تنهاش بذاری

...

شاید اونم مثل من سال ها بعد از خنده روده بر شد.

 

? شنبه هفدهم خرداد 1393 ? 17:21 ? شیما? ?
تقدیم به بابای مهربونی که رفت ولی کلی خاطره خوب برات به جا گذاشت....میدونم چه روزای سختی رو گذروندی...من نبودم و نفهمیدم...نمیتونم هیچ بگم...هیچ...

روحش شاد...

? دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ? 1:37 ? شیما? ?

غول بدجنس

? جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ? 16:39 ? شیما? ?
Design By : sisters skin